خدایا...god
آهای...با تو ام تلویزیون...اون پنبه ها رو از اون ورودی صدات درآر. بذارشون روی
خروجی صدات...آها...حالا بهتر شد...ببینم خسته نشدی از این همه کارای
تکراری و کلیشه...؟خالی وودم نیستی...باز چوب به یه دردی میخوره...
میدونی آدم بره دانشگاه آزاد خیلی بهتره تا بشینه پای تو...
طفلکی مجنون بیابون نشین بود...می رفتین تو بیابون
لیلی مجنون می ساختین خرجی ام نداشت...
این همه هزینه کردین که تار بدین دست زلیخا...
عقش و عاشقی ام حدی داره...اون از آقای فتوحی که
وسط ماه رمضون میاد درس زندگی میده...اون یکی اجازه می
خواد دست اون یکیو ببوسه...اونم از چشم برزخی...اینم از قصر پوتیفال...
بابا بی خیال همون گوی و میدان رو نشون بده...نمیخواد سریال فرهنگی بسازی
اصلا برو یک فیتیله بدتر بساز...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 18:9 توسط سنگونی
|
سلام